html> خلوت دل

خلوت دل

وقتی خیلی تنها میشی بیشتر از همیشه می فهمی که ... یکی رو داری

صفحـہ اصلے آرشـ ـیو مطالـ ـب ایمـ ـیل پروفـ ـایل طـ ـراح قالـ ـب

مَـن هَمان منـــَــم

 

قول داده اَم…

گاهـــی

هَر اَز گاهـــی

فانـــوس یادَت را

میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم

خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛

هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره

میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم

اَما بـه هیچ سِتاره‌ی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…

خیالَت راحَت !

  

 

  

از یـه جـآیی به بـعد دیگه ، نه دَست‌ پــآ میزنی

  

نه بــآل بـــآل میـ‍زنی

   

نه دل دل مـیکـنی

   

نه داد و بیداد میـکـنی

   

نه گــریه میـکنی

   

نه سـرت میزنی به دیوار

   

نه مـشـتت میکوبی به دیوار

   

از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
  
 
 
 
 
 
می خواهم بمیرم !

 

این خواستن توانستن نیست ، آرزوست

شاید تکرار حرفهایی که برای همگان آشناست

نمی توان برای رهایی این چنین  جنگید

نمی توان آه پر هیاهوی ماندگان را نشنید

این از حرف های کودکانه هم ساده تر است

با ترس نمی گویم

من به تو مدیونم

من  الفبای دوست داشتن را درست نمی دانستم

من بهانه ی تو را در تنهایی ها به خاطره های باد سپردم

این ندای بی مهری را کسی برایت معنی نکرد

می دانم که آفات عشق

سکوت در واژه گانی است که به دستم رقم می خورد 

ای کاش می گفتی :

که الفبای دوست داشتن تنها حضور توست

می خواهم بمیرم !

نگو که نمی توانی

این خواستن توانستن نیست ، آرزوست .

  

 

  

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس

گاهی احساس تلف میشود به پای یک عمر

وچه عذابی میکشد

انکس که هم عمرش تلف میشود هم احساسش..

فلسفه تنهایی را هرچقدر هم که خوب ببافند

باز هم بی قواره بر تن ادم زار میزند ...

تمام فعلهای ماضی ام را ببر

چه در گذر باشی چه نباشی 

برای من استمراری خواهی بود

که هرلحظه تو را صرف میکنم .

خدایا یک مرگ بدهکارم و صد ارزو طلبکار

خسته ام ...

یا طلبت رابگیر یا طلبم را بده
 

 

 

  

تنهایی ام را کســی شریک نیست

  

مطمــــئن باش

  

دستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیــچ

  

به سمت ِ خودم هم دراز نخواهم کرد

  

شایـــد کــه تنهایی هایم

 

خودش از تنهایی دق کنــــد..

  

 

 
 
 

 

 

 

پنجشنبه ششم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

پایان نفسهایم

 

حس خوبی ندارم اشکهایم گونه هایم را ذوب می کند، در آیینه

 

 

به صورتم نگاه می کنم انگار جذامِ غمهایم را گرفته، کنار پنجره در

 

بستری قرمز از خون می نشینم دستهایم می خواهند بنویسند اما

 

کاغذم جایی برای کلمات سردم ندارد نفسهایم دیگر اشتیاقی برای

 

بیرون آمدن ندارند دلم تنگ است آنچنان که از تنگیش دستهایم توان

 

حرکت ندارند فقط خودکار می نویسد و من نگاهش می کنم کاغذم تیره

 

می شود می دانم این رنگ خودکار نیست این رنگ نگاهم است

 

دیگرچشمهایم جایی را نمی بیند ... سیاه است سیاه !

 

 

 

  

سرگشته و مست از باد و باده ی عشق

 

این سرنوشتِ این روزهای من است

 

درمانده و گریان از دل و دین 

 

این زندگی و حال و هوایِ  من است

 

مانده بینِ دوراهی امروز و فردا

 

این آشوبِ ذهن و عذابِ دنیایِ من است

 

گشته حیران و مبهوت از من و ما

 

این سودایِ سَر و سرابِ غمهای من است  

 

........

شاهدا در این آشفته بازارِدل و عقل 

 

چون شاعرانِ از یاد رفته و مجنون 

 

آیا باده بخواهم و دمادم می بنوشم 

 

یا چون دیوانگان از دنیا گذشته و مغبون 

 

گوشه ای بنشینم و ساغر بجویم ............

 

 

 

 

می خواهم جاده ای پیدا کنم بی انتها ، آخرِ جاده نوری ببینم و نقش

 

آرامش در رنگ آن ، تا توان و نفس دارم بروم به دنبال آن ........... دیگر

 

خسته ام خدایا اگر حواست به دنیا هست قلبهایی دارند سنگ می شوند 

 

دستهایی دارند می شکنند و پاهایی که دارند فلج می شوند ........

  

 

  

نرسیده به کوچه پاییز .......

 

دوباره قلم را برداشتم تا سری بزنم به دنیای دل نوشته های من و تو .....

 

خواستم کلامی از سرزمین شادی بنویسم و پنچره امیدِ این خانه را

 

بگشایم.........اما باز اشکهای این دل امان نداد ..... به قول شاعر

 

حال من خوباست! اما تو باور مکن ...... می خواهم تا ابد به

 

 

                    خواب فراموشیبروم و   مدهوشی غرق شوم ........                                      

                            

     فریبِ کدام چَشم را باید؟ مستیِ کدام شراب را باید ؟ 

                              

      دلم مِی ناب می خواهد و آواز خوش رهایی

 

  

 

آن لحظه را خوب به یاد دارم وقتی چشمان پاک کودکی ام از اشک

 

می درخشید و لبهایِم ب رنگ عشق بی پروا و واقعی می خندید تمام

 

آن روزها را با تمام وجود فریاد می زنم .......... کجایی! ای آرامش بی چون

 

و چرای کودکی کجایی ! ای بهترین دوران زندگی دلم برای خنده هایِ

 

 نابت  تنگ شده دلم برای گریه های  زودگذر و شادی های عمیق و

 

رویاهای شیرین بازی هایت تنگ شده این روزها خسته ام از دنیای

 

بزرگترا خسته ام از کفشهای پاشنه دار خسته ام از کلاس و درس

 

و کار خسته ام از روسریهایِ خاله بازی از پختن و شستن و بچه

 

داریهایِ مامان بازی خسته ام از دعواهای آدم بدا از دزد و پلیس و

 

قایم موشک و گرگم  به هوا کاش می دونستم اینا فقط یک بازی نیست

 

بزرگ که بشم همراه ِ تفریح و شادی نیست ...................  

 

 

 

 

گم شده در اندوه ِ ابهام

 

گم شده در دنیایِ خاطره

 

رفته پشتِ یک سکوتِ غمگین

 

نیست شده در فریادِ بی انتها

 

پشتش به دریاست

 

اما دلش پیشِ ماهیهاست

 

نگاهِش به آسمون

 

ردِپاهایش همین نزدیکیها،

 

از پشت بوم خونه پیداست

 

اما خودش نیست!

 

می دونم تنهای تنهاست .....

 

 

 

 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

 

مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده

 

مگیر


ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده

 

مگیر


دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند


شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند


منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند


به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند



ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

 

مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو


روی دل بود به سوی آستانه ی تو


چو آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا


رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو



ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

مگیر


امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده

 

مگیر


ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده

 

مگیر

  

 

 

 

 

شنبه یکم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

درگذشت بانو غزل سرای ایران

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

 

درگذشت شاعره توانمند ایران را به جامعه شعر و ادب تسلیت می گویم 

 

 

 

چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 20:25 توسط ترانه

رویا عاشقی ( هزار ویک شب )

http://asemooni14.mihanblog.com/

 

تولد یک دنیا عشق ودوست داشتن وبلاگ عزیز دلم بهش سر بزنید

 

 

تولد دوست

 

داشتن که هیچ وقت پایانی ندارد وعشقی که دردش بی پایان است

 

 لطف ومحبت دارید

 

کامنتبگذرید

 

  

 

http://donyababa.blogfa.com/ 

 

وبلاگ تنها درخانه  داداش خوبم علی لطف کنید بهش سربزنید

 

  

و دنیا او را شیرین تر کنید 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 22:33 توسط ترانه

بغض باران

 

اسمان امشب چه غمگین است

 

                         بغض باران در گلو درد

 

تا گشاید عقده هایش را

 

                        گریه کردن ارزو دارد

 

جامه صد رنگ جنگل خیس

 

                      از نم باران پاییز است

 

شب پر است از بوی اویشن

 

                      خلوت صاحل غم انگیز است

 

موج بی صبرانه میکوبد 

 

                       سر ز دلتنگی به قایقها

 

جامه شبگون به تن کرده

 

                     دشت در سوک شقایقها

 

برکه میگوید به بی تابی

 

                       من هوای تازه میخواهم

 

اسمان مردم ز داتنگی

 

                       گریه بی اندازه میخواهم

 

نازنینم اب باران زا

 

                       از سر کوی تو می اید

 

هم سفر با بوی اویشن

 

                        عطر گیسوی تو می اید

 

تا صحر پرپر زنان چون شمع

 

                       داغ حسرت بر بدن دارم

 

شام ما شام غریبان است

 

                    وای از این شبها که من دارم

 

همچون بیماران جان اهنگ

 

                      بی تو من همرنگ پاییزم

 

با نفس های تو میمانم

 

                    با قدم های تو برخیزم

 

من در این دریای ماتم زا

 

                     زورقم وامانده در گرداب

 

لحظه ای دیگر نمی پایم

 

                     مهربان صاحل مرا دریاب

 

 

 

 

امروز و شب

شاید

هر روز و شب

غوطه می خواهم خورم 

درآغوش لحظه های 

بغض باران

نغمه ی احساس

با ضرب کشدار و بی نظم قلب ...

می نوازد 

و

هوا چه ابریست

آوایی می خواند

...

او از حسرت ما با خبر بود

بی اثر بود

...

باران پرسید

؟؟؟

و بارید

 

 

  

ﻫـﻤـﻪ ﻏﺼـﻪﻫﺎي دﻧـﻴﺎ ﺗـﻮي ﺳﻴـﻨـﻪي ﻣـﻨﻪ

 

‫ﺗﻮي ﻗﻄﺮهﻫﺎي ﺑﺎرون، ﻣﻴـﺸﻜﻨﻪ ﺑﻐﺾ ﺻِﺪام

 

‫دﻳﮕﻪ ﻏﻴﺮ از ﻳﻪ دوﻧﻪ ﭘـﻨﺠﺮه ﻫﻴﭽﻲ ﻧﻤﻴﺨﻮام

 

‫ﭘﺸﺖ اﻳﻦ ﭘﻨﺠﺮه ﻣﻴﺸﻴﻨﻢ و آواز ﻣﻴﺨﻮﻧﻢ

 

‫ﻣﻨﺘﻈﺮ واﺳﻪ رﺳﻴﺪﻧﺖ ﺗﻮ ﺑﺎرون ﻣﻲﻣﻮﻧﻢ

 

‫زﻳـﺮ ﺑـﺎرون اﻧﺘﻈﺎرت رﻧﮓ ﺗـﺎزهاي داره

 

‫ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖﺗﺮم اﻧﮕﺎر، وﻗﺘﻲ ﺑﺎرون ﻣﻲﺑﺎره

 

‫ﺑﻌﻀﻲ وﻗﺘﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺎي ﺳﺮ روي ﺷﻮﻧﻢ ﻣﻴﺬاري

 

‫ﺗـﻤﻮم ﻏﺼـﻪﻫﺎ رو از دل ﻣـﻦ ﺑـﺮ ﻣـﻲداري

 

‫اﻣﺎ اﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺧﻮاﺑﻪ، ﺧﻮاب ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮه

 

‫وﻗﺖ ﺑـﻴﺪاري ﺑـﺎزم ﻏﻢ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﺗﻮ ﺣﻨﺠﺮه

 

‫ﻏﻢ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﺗﻮ ﺣﻨﺠﺮه

 

 

 

نیمه شب است



و من دوباره تنهای تنها



در این سکوت شب منتظر ...



تو نیستی



اما صدایت هست



در میان این سکوت سنگین



و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...



هر بار که صدایم می زنی



پنجره را باز می کنم



باد می پیچد میان اتاق



صورتم را به باران می سپارم



و اشک



نامه های خیس مرا



به چشم های تو می رساند...



تو همیشه فاصله را



با لهجه باران می گریی و من



غربتم را



با زبان بی دلی



که سخت دلتنگ است...

 

 

 

 

 

ساز بارون و صدامون ، شب تلخ گریه هامون

 


 به جای تو پریشون تو به جای من و ایون


 زیر قطره های بارون نه به قصه می رسیدم


 نه دل از تو می بریدم آآه توی گریه.می سپردم


 زه تو گریه می شنیدم مثل عاشقایه آآآ


 تو ترانه بودی و من یه صدا واسه شنیدن


 یه نفس برای گریه یه ترانه خون ام کم


 نباشه غم و مجنون زیر قطره های بارون


 نباشه غم و مجنون زیر قطره های بارون

 

 

 

 

  

ببار ای باران ...

 

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

 

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

 

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن

 

 

باشد

 

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

 

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

 

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با

 

خود ببر ...

 

ببار ای باران ...

 

ببار که از بارش تو من شادم

 

ببار که عطر تو را می طلبم

 

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در

 

دلم برپا شود

 

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

 

ببار که دلم دلتنگ اوست

 

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را

 

بشنوم

 

ببار ای باران . .

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

بگذارو..... بگذر

 

این روزها دچار سر گیجه‌ام

تلخ تر از تلخ…

زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …

چه اعتراف بدی…

شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد …

 

 

  

من سوگوار نبودنت نیستم ، من شرمسار این همه تحملم !

..

..

من کوه شده ام و دیگر به هیچ کس نمیرسم ...

..

..

بعضی وقتا آدما الماسی توی دست دارن بعد چشمشون به یه گردو

 

 می افته ، دولا میشن تا گردو رو بردارن ...

 

الماسه می افته تو شیب زمین و قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره ...


میدونی چی میمونه ؟


یه آدم و یه دهن باز با یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت !

..

..

من فراموش نکرده ام ، من از نهایت درد به بی حسی رسیده ام !
.
.
مقصد مال شهر قصه ی بچه گی ها ست …


دنیای آدم بزرگ ها فقط جاده دارد …

 

 

 

اگه میخواى یکیو از دست بدى فقط کافیه دوستش داشته باشى ...
همین کافیه !

 

 

زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد

سرم بر زیر بار آسمان هم خم نمی گردد

بسا آن کوه مغرورم بسا آن سرو آزادم

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی گردد

بلاگردان آن قلبم که با ضرب دوصد خنجر

به پیش هر کس و ناکس ولی محرم نمی گردد

  

 

  

گاهی اوقات باید بگذری

بگذاری

و

بروی...!

وقتی می مانی

و

تحمل میکنی

ازخودت یک احمق میسازی...!!

 

 

  

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺳـــﮑﻮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﻼﻣﺖ 

  

ﺭﺿــــﺎﯾﺖ ﻧﯿﺴﺖ

  

ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﯾﻌﻨﯽ "ﺍﻣــــﺎ" 

 

ﯾﻌﻨﯽ " ﺍﮔــــــﺮ"

  

ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ " ﺩﻝ " ﻣﯽ ﺗﺮﺳــــﺪ

  

 ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ

 

  

 

بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے...!

چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ نمــے خواے حرفـے بزنـے ..!

 

 

 

  

خــدایـــــا . . .

 

گـِـــله نـمی کــنم ؛ ولــی

 

کـمـی آرامــتــر امتحانم کُــن ؛

 

بـه خـودتــ قَسَـمــ خســتـهـ ام . . .

 

 

  

از دل خودم تا دل تو نوشتم.......

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

 

این روزها زیادی ساکت شده ام حرف هایم نمی دانم چرا به جای گلو ،

 از چشم هایم بیرون می آیند

 

 

 

 

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

وبلاگ دوست

http://alone-88.blogfa.com/

 

وبلاگ دوست عزیز و نفس من فاطمه جان

 

( حریم دل خواهش می کنم سر بزنید )

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ساعت 0:12 توسط ترانه

کاش میدانستی که حرفها دارم

 

كاش می دانستی

 

من سکوتم حرف است

 

حرف هایم حرف است

 

خنده هایم خنده هایم حرف است

 

کاش می دانستی

 

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

 

کاش می دانستی

 

کاش می فهمیدی

 

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

 

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

 

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

 

من کمی زودتر از خیلی دیر

 

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

 

تو نترس

 

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

 

کاش می دانستی

 

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

 

در زمانی که برای غربتت هیچ دلسوزی نیست

 

تازه خواهی فهمید

 

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 

 

 


مــــن زن خـلـق شــدم ، نــه بــرای در حـسـرت یـک بـــوســه

 

مــانــدن . . . !

 


بــرای خــلـق بـــوســه ای از جنــس آرامـــش ♥



مــــن زن نــشـدم کــه هـمـخــواب آدمـهـای بــی خــواب

 

شــوم . . . !

 


زن شــــدم کــه بـــرای خـــواب کسـی رویــــا شـــوم ♥



مــــن زن نــشـدم کــه در تـنـهـایـی ام حسـرت آغــوشـی

 

عـاشـقانـه را داشتـه بـاشم . . .!



زن شــدم تـــا آغــوشـــی در تـنـهایـــی عـشــق بــاشــم ♥

 

 

 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم



تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست



تا بدانی نبودنت آزارم می دهدلمس کن نوشته هایی

 

را که لمس ناشدنیست و عریان



که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکدلمس کن گونه هایم

 

را که خیس اشک است و پُر شیار



لمس کن لحظه هایم را


تویی که نمی دانی من که هستم لمس کن این با ت

 

نبودن ها رالمس کن ...

  

 

 

 

یک عالمه حرف برای گفتن روی دلم سنگینی کرده ..

 

.. کاش بودی تا برایت میگفتم ..

 

.. هر چند اگر هم بودی جسارت گفتنش نبود ..

 

.. فقط کاش بودی ..

 

..کاش برای همیشه بودی..

 

..باور کن حرف هم نمیزدم..

 

..چیزی نمیگفتم که ناراحت بشی..

 

.. فقط کاش بودی..

 

..خیلی دوست دارم بدون هیچ حرفی فقط نگاهِت کنم..

 

..باور نمیکنی..

 

..اما کاش بودی و من فقط نگاهِت میکردم..

 

..میخندیدی و من فقط نگاهِت میکردم..

 

..آخه میدونی .. خنده های قشنگی داری..

 

..کاش بودی..

 

..کاش برای همیشه بودی..

  

 

 

چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ساعت 0:14 توسط ترانه

فانوس نفسهایم

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

 

اگر به حجله آشنایی

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

 

و عِده ای به تو گفتند

 

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

 

تو حرفشان را باور نکن

 

تمام این سالها کنار ِ من بودی

 

کنار دلتنگی ِ دفاترم

 

در گلدان چینی ِ اتاقم

 

در دلم ...

 

تو با من نبودی و من با تو بودم

 

مگر نه که با هم بودن

 

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

 

من هم هر شب

 

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

 

برای تو خواندم

 

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

 

و جواب ِ تو را

 

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

 

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

 

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

 

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

 

چند فانوس ِ ستاره باشد

 

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

 

اگر به حجله ای خیس

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی 

 

                   یغما گلرویی

 

 

 

  

وقتی روزگار مرا فراموش میکند

 

دیگر امیدی برای آینده نیست

 

زندگی را به دست فراموشی می سپارم

 

زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است

 

شادیها را در تاریکی دفن کرده ام

 

تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم

 

 چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام

 

و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است

 

سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته

 

زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان

 

دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند

 

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام 

 

مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند

 

به کجا پناه ببرم

 

                     

 

قلبم فراموش میکند!

 

هر آنچه که بود و نبود را

 

همه ی روزها و همه ی ساعتها را

 

تمام لحظه ها را و هر آنچه که بویی از ترا به همراه داشت!

 

قلبم فراموش میکند!

 

فراموش میکند که روزگاری تو همه ی هستیش بودی!

 

تنها دلیل تپشش!

 

تنها تاب و توان بیتابی هایش!

 

فراموش میکند تا شاید تو دوباره او را به یاد آوری!

 

به یاد آوری که چقدر از تو پر بود و از خویش خالی!

 

به یاد آوری که کسی با نفسهای تو زندگی میکرد و با صدای تو به آرامش میرسید

 

اگرچه دیر است اما میگویم تا شاید یادگاری از خود در دفتر خاطرات کهنه و گرد و غبار

 

گرفته ی  قلبت بجا بگذارم!

 

من عاشقم!

 

عاشق تو و هر آنچه که به تو میرسد

 

بیتابم!

 

برای چشمانی که قلبم هنوز از حرارت آن در حال سوختن است

 

و دلتنگم!

 

برای لمس حضورت اگرچه دور باشد و دست نیافتنی

 

میگویم برای آخرین بار تا شاید این دل فراموش کند که تو برایش چه بودی!

 

فراموش کند حسرت گوشه چشمی هر چند کوچک از ترا

 

زیرا دیگر چیزی از آن باقی نمانده! این آخرین تپشهاست

 

پس بگذار آخرین تپش نیز از آن تو باشد

 

نمیدانم آیا پس از آن:

 

قلبم فراموش می کند؟!....

 

                                                     

 

 

 

 

 
پنجشنبه نهم مرداد 1393 ساعت 0:20 توسط ترانه

خیالت

هوای نبودنت همه جا به گوشم میرسد ولی من هنوز تو را نفس میکشم

 

تو میروی و من کم کم اب میشوم..درست درون چشمانم میبینم تو را

 

درون ایینه به خودم نگاه میکنم،به درونم، به چشمانم از خودم میپرسم کی تنها شده ای؟

 

تنها یک چیز میشنوم...........درون سرنوشتت تنهاییست!!!!!!!!همه چیز را بهم زده ای

 

خیالت وزن نوشته هایم را بهم میزند عجیب درون تو غرق شده ام

 

خودم را به دریای وجودت زدم عاشق ماهی درون دلت شدم....تو با من چه کرده ای

 

تو با من چه کرده ای که درون چشمانم تو را هر ثانیه تگاه میکنم و دنیایم را اب میبرد

 

اما نیستی ...دنیایم به خواب میرود..مثل پاییز

 

دلم پـــــــــــــــــــــــــــــــــر است،از خودم..از دنیا...از زمینت خدا..از همه چیز

 

دلم تنها یک چیز میخواهد....باران ببارد درست مثل الان که درون اینه نگاه میکنم

 

هوای دلت را کرده ام...درست مثل پاییز ارام می اید و ارام میرود

 

چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه