html> خلوت دل

خلوت دل

وقتی خیلی تنها میشی بیشتر از همیشه می فهمی که ... یکی رو داری

صفحـہ اصلے آرشـ ـیو مطالـ ـب ایمـ ـیل پروفـ ـایل طـ ـراح قالـ ـب

فانوس نفسهایم

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

 

اگر به حجله آشنایی

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

 

و عِده ای به تو گفتند

 

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

 

تو حرفشان را باور نکن

 

تمام این سالها کنار ِ من بودی

 

کنار دلتنگی ِ دفاترم

 

در گلدان چینی ِ اتاقم

 

در دلم ...

 

تو با من نبودی و من با تو بودم

 

مگر نه که با هم بودن

 

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

 

من هم هر شب

 

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

 

برای تو خواندم

 

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

 

و جواب ِ تو را

 

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

 

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

 

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

 

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

 

چند فانوس ِ ستاره باشد

 

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

 

اگر به حجله ای خیس

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی 

 

                   یغما گلرویی

 

 

 

  

وقتی روزگار مرا فراموش میکند

 

دیگر امیدی برای آینده نیست

 

زندگی را به دست فراموشی می سپارم

 

زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است

 

شادیها را در تاریکی دفن کرده ام

 

تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم

 

 چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام

 

و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است

 

سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته

 

زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان

 

دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند

 

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام 

 

مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند

 

به کجا پناه ببرم

 

                     

 

قلبم فراموش میکند!

 

هر آنچه که بود و نبود را

 

همه ی روزها و همه ی ساعتها را

 

تمام لحظه ها را و هر آنچه که بویی از ترا به همراه داشت!

 

قلبم فراموش میکند!

 

فراموش میکند که روزگاری تو همه ی هستیش بودی!

 

تنها دلیل تپشش!

 

تنها تاب و توان بیتابی هایش!

 

فراموش میکند تا شاید تو دوباره او را به یاد آوری!

 

به یاد آوری که چقدر از تو پر بود و از خویش خالی!

 

به یاد آوری که کسی با نفسهای تو زندگی میکرد و با صدای تو به آرامش میرسید

 

اگرچه دیر است اما میگویم تا شاید یادگاری از خود در دفتر خاطرات کهنه و گرد و غبار

 

گرفته ی  قلبت بجا بگذارم!

 

من عاشقم!

 

عاشق تو و هر آنچه که به تو میرسد

 

بیتابم!

 

برای چشمانی که قلبم هنوز از حرارت آن در حال سوختن است

 

و دلتنگم!

 

برای لمس حضورت اگرچه دور باشد و دست نیافتنی

 

میگویم برای آخرین بار تا شاید این دل فراموش کند که تو برایش چه بودی!

 

فراموش کند حسرت گوشه چشمی هر چند کوچک از ترا

 

زیرا دیگر چیزی از آن باقی نمانده! این آخرین تپشهاست

 

پس بگذار آخرین تپش نیز از آن تو باشد

 

نمیدانم آیا پس از آن:

 

قلبم فراموش می کند؟!....

 

                                                     

 

 

 

 

 
پنجشنبه نهم مرداد 1393 ساعت 0:20 توسط ترانه

خیالت

هوای نبودنت همه جا به گوشم میرسد ولی من هنوز تو را نفس میکشم

 

تو میروی و من کم کم اب میشوم..درست درون چشمانم میبینم تو را

 

درون ایینه به خودم نگاه میکنم،به درونم، به چشمانم از خودم میپرسم کی تنها شده ای؟

 

تنها یک چیز میشنوم...........درون سرنوشتت تنهاییست!!!!!!!!همه چیز را بهم زده ای

 

خیالت وزن نوشته هایم را بهم میزند عجیب درون تو غرق شده ام

 

خودم را به دریای وجودت زدم عاشق ماهی درون دلت شدم....تو با من چه کرده ای

 

تو با من چه کرده ای که درون چشمانم تو را هر ثانیه تگاه میکنم و دنیایم را اب میبرد

 

اما نیستی ...دنیایم به خواب میرود..مثل پاییز

 

دلم پـــــــــــــــــــــــــــــــــر است،از خودم..از دنیا...از زمینت خدا..از همه چیز

 

دلم تنها یک چیز میخواهد....باران ببارد درست مثل الان که درون اینه نگاه میکنم

 

هوای دلت را کرده ام...درست مثل پاییز ارام می اید و ارام میرود

 

چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

کانون زلزله، دل های کوچک کودکان یتیم کوفه

 

حمیدرضا شکارسری

 
 
زلزله ای در راه است
 

که مرغابیان شیون می کنند
 

اسبان شیهه می کشند
 

زلزله ای در راه است
 

که زمزمه ای پیچیده در نخل ها
 

و ابری سیاه بر ماه...
 

زلزله
 

زلزله
 

و کانون زلزله
 

دل های کوچک کودکان یتیم کوفه
 

با کاسه های لبْ شکسته ی شیر به دست
 

بر درگاهِ غمگین ترین خانه ی جهان
 
 
 
 

 

 

پاشیده اند عطر دعا، باز در زمین
 
 
آنک دوباره قافله ی ناز در زمین
 
 
صبح و سلام می رسد از آسمان، ببین
 
 
آورده اند یک سحر آواز، در زمین
 
 
 
هر شب هزار ماه، به ما سجده می برند
 
 
در حسرتِ شکفتن یک راز، در زمین
 
 
 
رازی که آن سپیده دم از سینه ی علی(ع)
 
 
بر لب رسید و رفت، به اعجاز در زمین
 
 
 
گفتند او نشانیِ شب های قدر بود
 
 
گفتیم مانده روزنه ای باز در زمین
 
 
 
شاید شبی، بشارتی از آسمان رسید
 
 
چون یازده نشانه ی پرواز در زمین
 
 
 
 
 

اجل آمده بر در خانه ام

 

 

یتیمان کوفه حلالم کنید

 

 

چو مشتاق دیدار جانانه ام

 

 

یتیمان کوفه حلالم کند

 

 

التماس دعا...

 

 
 
 
 
 

 

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

دلنوشته هایی عارفانه و زيبا با مـوضـوع خــُدا .

شیطان به خداوند گفت:

چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی میکنند

در حالی که با من دشمنند و از من اطاعت میکنند.

خطاب رسید که ای ابلیس:

به واسطه ی همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو ،

از نافرمانی های آنان در میگذرم...





یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به امید او حتی به سوی درهای بسته دوید

و تمام درهای بسته برایش باز شد...

"اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدن ، به طرف درهای بسته بدو؛ چون خدای تو و یوسف یکیست"




جاده های زندگی را خدا هموار می کند ؛ کار ما تنها برداشتن سنگ ریزه هاست...




چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد همچو گره های قالی باشد

که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند





خدا گوید تو ای زیبا تر از خورشد زیبایم

تو ای والاترین موجود دنیایم

شروع کن،یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من





ای جمله بی کسان عالم را کَس

یک جو کَرمت تمام عالم را بَس

من بی کَسم و کسی ندارم جز تو

یا رب به فریاد من بی کَس رَس


 




الهی، تو پاک آفریده ای، ما آلوده کرده ایم


 




می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری

فکرشو بکن...

اگه با خدا دوست بشی ، چه زیبا شکل می گیری !





وقتی داری گناه میکنی چپ و راست رو نگاه میکنی؟

یکبار بالا رو نگاه کن...

خدا رو ببین...






نگران فردایت نباش

خدای دیروز و امروزت فردا هم هست...

 

شنبه بیست و یکم تیر 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

(گر نگذری از گناهم چه کنم)

با سلام خدمت شما و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما. مدتیست دشمن در فضای

 

مجازی روی مساله مهدویت و وجود امام عصر(عجل الله فرجه الشریف) و (ارواحنا فداه)

 

 

تمرکز کرده و با انواع مختلف شبهه، سعی دارد باور جوانان این مرز و بوم را نسبت با این

 

مساله منحرف سازد. یکی از شبهات مطرح شده در فضای فیس بوک و سایر شبکه های

 

اجتماعی این است که چنین شخصی وجود خارجی ندارد و تنها خرافاتی است که توسط

 

 

روحانیت جدید به خورد مردم داده می شود.

 


این پست و چند پست اخیر حقیر در واقع پاسخی برای این اراجیف آنان است؛ اگر

 

 

می توانید در این زمینه مطلبی مناسب بنویسید و الا همین مطالب ما رو در وبتون قرار بدید

 

تا هر چه بیشتر منتشر شود و موجبات تقویت اعتقاد جوانان ما گردد.

 

 

وبلاگ رهروان ولایت ( محمد فرضی پوریان)

 

 

با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام


آه اي خدا ، خودم كمرم را شكسته ام

 

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس


پلهاي امن پشت سرم را شكسته ام

 

من دانه دانه اشك خودم را فروختم


نرخ طلايي گهرم را شكسته ام

 

ديگر مرا نشان خودم هم نمي دهند


آيينه هاي دور و برم را شكسته ام

 

دنيا شكست خورده تر از من نديده است


حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام

 

آرام كن مرا و در آغوش خود بگير


حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام

 

راهم بده به باغهاي شجرهاي طيبه


من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام

 

حالا ببين كه به غير از گدا شدن


در پيشگاه تو هنرم را شكسته ام

 

 

  

 

 

 

آمـده ام بـه درگـهت تـضـرع و دعـا کـنـم

 

 

ز سوز دل بخوانمت شور و نوا به پا کنم

 

 

 

هزار بار و بيشتر توبه اگر شکسته ام

 

 

آمده ام بـار دگـر بـه تـوبـه ام وفـا کـنم

 

 

 

يـک شـب اگـر نيامـدم به درگـهت بـهر نياز

 

 

کنون به گريه خوانمت به مثل ني، نوا کنم

 

 

 

خشم اگر نموده اي ز کرده هاي زشت من

 

 

بـه آه و نـالـه آمـدم تـا کـه تـو را رضـا کـنـم

 

 

 

فقير و زار و خسته ام حقير و دلشکسته ام

 

 

تـو هـم اگـر بـرانيـم، کـجـا روم چـه هـا کـنم

 

 

 

 

 

 

 

 

کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد

 


دل سیاه مرا دست آسمان بدهد

 

 

درون پیله سر در گمی اسیرم ، آه

 


کسی برای پریدن به من توان بدهد

 

  

به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی

 

 

نشانه ای به من از یار مهربان بدهد

 

 

و کاش رنگ غزلهای نا سروده من

 

 

بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد

  

 

هزار بیت به وصفش قصیده میخوانم

 

 

اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد

  

 

من از حکایت آشفتگی پرم اما

 

 

کجاست او که مرا جرات بیان بدهد ؟

  

 

همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری

 

 

خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد

  

 

چه سرد مرده ام اینجا ، کجاست دستی که

  

به بند بند وجودم دوباره جان بدهد ؟

 

 

  

 

 

 

سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

★♋۞☣ رمضان ماه خدا و حرفهاي دل من ★♋۞☣

 

روی پـــــرده ی کعــبه ؛


این آیه حک شده اســت :




نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ

و مـــن . . .


هنــــوز و تا همیشــه


به همین آیــه دلخــوشــــم :


” بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم …..!!! “

 

 

 

 

ســـرآغـــاز گفتـــار نام خـداست


که رحمتگر و مهربان خلق راست


یا رب ز تو امروز، عطا می طلبم 


هشیاری و بخششِ خطا می طلبم


مقبولی روزه و نمـــاز و طـاعـات 


از درگـه لطفت، به دعـــا می طلبم 

 

 

 

  

خدا مال همه است. مال من، مال شما، مال يكايك ما و شما.



خدا به تعداد آدم‌ها در زمين شعبه دارد.



خدا تنها دارايي است كه فقيران بيشتر از ثروت‌اندوزان دارند.



خدا تنها روزنه اميدياست كه هيچگاه بسته نمي‌شود.



خدا تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي‌توان صدايش كرد

 

و با پاي شكسته هم مي‌توان سراغش رفت.

خدا تنها معشوقي است كه به عاشقان خود عشق مي‌ورزد.



خدا تنها خريداري است كه اجناس شكسته را بهتر برمي‌دارد و بيشتر

 

مي‌خرد.

خدا تنها دادستاني است كه راههاي فرار را نشان خلافكار

 

 

مي‌دهد و كليد زندان را در جيب مجرم مي‌گذارد و چشمش را بر خطاي

 

گناهكار مي‌بندد.

خدا تنها كسي است كه علي رغم دانستن، چشم مي‌پوشد و در عين

توانستن، درمي‌گذرد و مي‌بخشد.



خدا تنها پادشاهي است كه ملاقاتش نياز به وقت قبلي ندارد.



خدا تنها متعهدي است كه اگر امانت وجودت را به دستش بسپاري

 

بهتر از خودت مراقبت و محافظش مي‌كند و بيشترين سودرا نصيبت

 

مي‌سازد.



خدا تنها كسي است كه اگر به سمتش راه بروي، به سمت تو مي‌دود.



خدا تنها كسي است كه اگر از تو محبت ببيند، زير دينت نمي‌ماند

 

و با قدرداني شگفت و بي‌نظيرشتو را شرمنده مي‌گرداند.



خدا تنها كسي است كه وقتي همه رفتند، مي‌ماند و

 

 

وقتي همه پشت كردند، آغوش مي‌گشايد و وقتي همه تنهايت گذاشتند

 

،محرمت مي‌شود.


خدا تنها حاكم مقتدري است كه براي بخشيدن گناهكار،

 

هزاران بهانه مي‌تراشد.



هزاران وسيله مي‌سازد و انواع عذرها و بهانه‌ها را به دست

 

خطاكار مي‌دهد تا تبرئه‌اش كند.

...

و ماه رمضان يكي از اين بهانه‌ها و وسيله‌هاست


و از مهمترين و موثرترين و كارسازترين آنها


ماه رمضان، مهلت يا وقت اضافه‌اي است كه خدا براي غفلت‌زده‌ها

 

و در راه ماندهها و دير رسيده‌ها فراهم مي‌كند.



ماه رمضان، مهماني ديار عالي است كه خدا كارت دعوتش

 

را براي همه مردم، از كوچك، بزرگ و پير و جوان، و عابد و عاصي، 


و صالح و طالح براي ورود به خانه و مهمانخانه‌اش برمي‌دارد.


بياييد اين فرصت آسماني را دريابيم.

 

 

 

 

سحر نبض عبادت در پيکره رمضان است


سکوت خلوت سحرهاي رمضان را دوست دارم، زمزمه مناجات سحر از

 

کوچه‌هاي شهر به گوشم مي‌رسد

عاشقان دلتنگت در گوشه گوشه اين کره خاکي خلوت گزيده و

 

با تو به درد و دل نشسته‌اند


تو صاحب خانه‌اي


ميزباني و ميهمان نواز


آغوش باز کن برايم تا در گدايي‌هاي سحر دلم را سبک‌بال کنم


مي‌خواهم از تو درخواست کنم 


به من توان روزه داري بدهي، توان کنار گذاشتن کينه، احترام به سالخوردگان، ‌

ترحم به کودکان


، حفظ چشم و زبان و گوشم از حرام، ‌توفيق سجده‌هاي طولاني، نماز، روزه،

 

صلوات و تلاوت آيه‌هاي قرآنت...


بگذار بدانم، بفهمم درک کنم از ازل تا ابد تو بودی و من به سوی تو خواهم آمد.

  

 

 

خدایا کمک کن 


دیرتر برنجیم 


زودتر ببخشیم 


کمتر قضاوت کنیم


و
بیشترفرصت دهیم 


رمضان ماه فرصت هاست 


خدایا کمک مان کن 
 

 

 

ای ماه خدا، رمضان! وقتی که می آیی، همه چیز بوی خدا می گیرد؛
 
بوی بهشت، بوی عرش.

وقتی که می آیی، سرانجام همه کارها به نشستن بر سر سُفره خدا ختم می شود.
 

وقتی که می آیی، سلام ها ساده می شوند و نگاه ها، بی آلایش.

 

وقتی که می آیی، ثانیه ها در گرسنگی و تشنگی آدم ها، با حس قشنگی می گذرند.
 

با آمدن تو، روزنه امیدی بر عصیان آدم ها گشوده می شود و غنچه بندگی ها، گُل می کند.

 

مَفَرّی از هیاهوها و سیاهی ها به سوی نور پیدا می شود؛ 

 

گریزی به سوی کهکشان عرش؛ گریزی به سوی خدا.
 

با آمدن تو، همه جا سبز می شود، همه آسمانی می شوند و همه چیز بوی خدا می گیرد.

 

 

 

  

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، 


اما نشانم نده

 

مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد . . .
 
 
 
 
 
خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه

فداکاری در سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و
 
دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن
 
 
 
 
 
خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ،
 
 
واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو »
 
هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز
 
زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران 
 
 
 
 
 

ماه خدایى

 

رمضان ماه مناجات ودعا


رمضان پر بود از شور و صفا


ماه خالص شدن از کبر و ریا


رمضان ماه رسیدن به خدا


اى خدا از سر احسان و کرم


تو نگاهى به دل ما بنما


باز کن در را به روى این دلا


اى که هستى در دو عالم پادشا


من گنه کار و تو یا رب غافرى


بر بدى ها و خطا ها ساترى


بار الها اى امید جان و دل


این دلم را کن به نورت متّصل

  
 
 
 

  

الهی!


توفیق ده رمضان امسال نامهای زیبات از همه وجودم برخیزه....


فرصت ده رمضان امسال شب قدر را قدر بدانم و درک کنم ....


توفیق ده وقت سحر لحظه دلدادگیم باشد....


از لحظه سحر تا افطار تنها ذکرم برای تو باشد لحظه اخر غرق دروجودت شوم....


عید فطر با تمام وجود حس کنم که 11 ماه باقی مانده را هم رمضان خواهم دانست....


خدایا! کمکم کن ماه رمضان امسال برای من هم ماه رمضان باشد و 11 ماه باقی

 

مانده رمضانی بمانم....................

خدایا خوبات که جای خود رو دارند ، این بدا هستند که محتاج یک نگاه مهربون

 

تو هستند،


پس به حق خودت دریغ نکن...


آمین

التماس دعا

 

 

یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

انتهای جاده

 
انتهای این جاده های 
 
پیر
 
آه از این جاده های بی انتها

آه از این همه راه های بی پایان
 
با من بگو که 

در انتهای این جاده های پیر

چه کسی در انتظار 

ماست!؟!؟
 
 
 
 
 
 

 سپیده امروز هم در هاله ای ازمه آغاز شد.

 

        چقدر دلم میخواست در عمق مه قدم می گذاشتم

 

 

به سوی جاده ای بی پایان.

 

        نه! جاده بی پایان را دوست ندارم.

 

         راه اگر تمام نشود رفتن لذتی ندارد و لذت رسیدن

 

اگر نباشد تحمل سختی های راه معنایی ندارد.

 

      دلم می خواست و دلم می خواهد در عمق مه راه بروم

 

اما بدانم در انتهای این مه تو ایستاده ای چشم به راه من.

 

تو ایستاده ای در آخرین نقطه مه، آنجایی که روشنایی

 

آغاز می شود و مه تمام.

 

 دلم می خواست تن که به جاده می سپارم

 

 

عاشقانه ترین ترانه ها را با صدای محبوب ترین خواننده های

 

زندگیم بشنوم و تا انتهای مه به شوق و اشک بیایم.

 

وقتی از دور ایستاده در انتهای مه دیدمت، بغض بترکانم

 

آنقدر که افتان و خیزان به سویت هروله کنم .

 

و تو آغوش بگشایی تا همه جسم و جانم را در بی انتهای

 

خودت غرق کنی و من با همه شوق و شور سالهای

 

سال انتظار، در آغوشت غرق شوم.

 

و آنقدر ببارم که باران بی رنگ شود از حرمت اشکهایم.

 

و همه بغض چندین ساله را در گرمای وجودت بریزم و خالی

 

شوم از هرچه نامش دلتنگی است.

 

و بی هیچ کلامی با تو سخن بگویم و تو بی هیچ کلامی آرامم کنی.

 

و من پرشوم از تو...

 

و آنقدر سبک که بتوانم همپایت تا آسم

 

ان بیایم.

همه عمر در حسرت چنین لحظه ای زیستم و هنوز هم

 

در آرزوی آن جاده مه آلودی هستم که مرا به بیکران قلبت پیوند دهد.

 

چند سپیده مه آلود دیگر را به اشتیاق سپری کنم؟

 

پس کی در انتهای این جاده می ایستی؟

 

 

  

 

شب، ناپیداست

 

سحر، پایان سیاهی است

 

قدم قدم تا پایان سیاهی باید رفت

 

صبح، طلوع است 

 

نور، سپیدی است

 

قدم قدم تا سپیدی باید رفت

 

جاده، بی انتهاست

 

آسمان، نزدیک خداست

 

قدم قدم تا نزدیک خدا باید رفت

 

مسافر، منم

 

تو، همسفــــری

 

قدم قدم تا رسیدن به همسفر باید رفت

 

عشق، خداست

 

باران، عاشقیست

 

قدم قدم تا عاشقی باید رفت

 

(مسافر بی نشان)

 

 

 

 

  

 

در انتهای جاده ....

 

ایستاده ام 

 

غرق سکوت شب

 

و تنها باران با تمام شدت

 

مرا سرزنش می کند

 

نسیم سرد باران صدای پای عابری خسته را

 

نوید می دهد

 

شاید آن عابــــــــــر تو باشی ... !

 

 

 

  

دریا ... امواج ... ساحل...

 

و آهنگ بی کلامش ...

 

همه اینها برای فراموشی دلتنگیهایت  کافیست

 

افسوس ...

 

که  دریابرای من

 

 یاد آور خاطراتم

 

و بیشتر شدن دلتنگیهام

 

 

  

پرنده غریبه ام از نژاد آسمان

 

چه می کنم روی زمین

 

میان این همه فساد

 

یکی به من بگه  چرا ؟؟؟

 

زمین این شکلی شده ؟

 

چرا همه نقاب زدن ؟

 

چرا هوا سنگین شده ؟؟

 

خدا یا ...

 

چرا تبعید شدم ؟

 

جرمم چیه ؟

 

محکومیتم چند ساله ؟

 

بهم می گی کی عفو می شم ؟

 

آزاد می شم ... رها می شم ...

 

خسته شدم  خیلی زیاد

 

یکی میاد واسطه شه ؟

 

پیش خدا پارتیم بشه ؟

 

باور کنید تنبیه شدم

 

دگه گناه نمی کنم

 

 

 

 

توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست

 


 پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه


 اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره

 

بی انتها بودن جاده  برات آرزو میشه …..

  

 

 
 
 
 
سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

هوای آلوده دلت....!!!

چه کرده ای با دلم ، حالم مثل گذشته نیست ، 


از یک سو تنها هستم و از سوی دیگر تنهایی در کنارم نیست …


دلتنگی می آید به سراغم و زندگی ام یک لحظه آرام نیست…


هر لحظه بی تابم ، در قفس نشسته ام اما در حال پرواز به سوی آسمانم

 

کویر هم با تو دریا میشود ، اگر نیایی در کنارم ، امروزم فردا نمیشود…

 

دفتر مهدی لقمانی 

 

 

  هوای سرد دلها ، در آغوش گرم عشقها!


با دلی ناامید از همه چیز ، با لبی خشکیده از یک چیز و این حادثه ی ناچیز!


این رفتن بیهوده است ، اگر نماند هوای جاده آلوده است ،

 

خیالش از همه چیز آسوده است اما


دلش در خیالات باطل به خواب رفته است!


هم خواب و هم بیداری ! خواب و بیداری اش مثل هم است ،

 

تمام فکرش پیش دل است ، تمامذکرش آه غم است ،

 

تمام حرفها کلام آخر است


قفسی به وسعت یک دنیا ، بی اعتقاد از همه چیز ، در دل او خدایی نیست !


از اینکه تنهاست ، تنهاتر است ، آن گرگ گرسنه از او عاشقتر است ،

 

این خاک آلوده نیز از دلشپاکتر است!

 


فرار از عشق، گریز از انتظار ، نه معتقد است به فردا ،

 

نه دل بسته است به دیروز، انگار امروزبرایش روز آخر است !


اگر دستش به غنچه ای برسد ، خشک میشود ، اگر به گلی خیره شود ،

 

آن گل پر پر میشود، اگر به چشمه ای برسد کویر همراه او میشود

 

و این سرنوشت او  نیست ، این خواسته ی او است !

 


به کجا میروی ، با این دل شکسته به کجا مینگری ، نه دستی است

 

که دستهایش را بگیرد ، نه چشمی است که با دلسوزی او را ببیند !

 


چون دلی سوخته تر از قلب او نیست، آنقدر حقیر است که از نزدیک

 

هم وجودش را نمیتوان دید!

 


این رفتن بیهوده است ، اگر نماند هوای جاده آلوده است !

 

بمان و به امید گذشته ها بنشین ، تو که فردا را نمیبینی ،

 

همه روزهایت مثل هم است !

 

دفتر مهدی لقمانی 

 

 

 

  

گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت


گاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمی


اسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگی


گاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کرد


و ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش

 

 

خوش بود


و اینجاست که گذشته ها خاک میخورند ، گاهی گذشته ها دل

 

را از هر چه غم است پاک میکنند

 


و من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم ، با اینکه گذشته ها رفت ،

 

خودم هم در حال رفتنم


و من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند ،

 

مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکند


در خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود ،

 

حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بود

 


و آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد ، این گذشته ی

 

خاک خورده ی من بود که تباه شد…

 


دفتر مهدی لقمانی 
 

 

 

 

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد


فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ تنها نشیند به موجى


رود گوشه اى دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب


که خود در میان غزل ها بمیرد


گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا


 کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد


شب مرگ از بیم آنجا شتابد


که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من این نکته گیرم که باور نکردم


ندیدم که قویى به صحرا بمیرد


چو روزى ز آغوش دریا برآمد


شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریاى من بودى آغوش وا کن


که می خواهد این قوى زیبا بمیرد

 

مهدی حمیدی شیرازی 

 

 

 

شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

وبلاگ دوست

http://dell-neveshteha.blogsky.com/

وبلاگ یکی از دوستان تازه وارد وب شده به او سربزنید 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 0:56 توسط ترانه

آموخته ام که خداعشق است

 

ای تقلایت این دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.

 

ای دنیای پر از سراب این را بدان:

 

اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی،

 

هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد..

 

اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری،

 

هرگز در مقابلت زانو نمی زنم..

 

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی،

 

هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم..

 

اصلا ، هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

 

ولی همیشه این را بدان

 

 من، خدا را دارم…

 

 

  

بـــرای تصـــاحبت نمـی جنگـــم…


احاطــه ات نمی کنـــم تــا مــال مــن شـــوی…


بـا رقیـــبان نمی جنگـــم!


عشـــق تملـــک نیـــست ..، تعلــــق اســـت!





آﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ


ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،


ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺭﻧﮕﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﯽ،


ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﯽ



ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻻﺕ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻧﮑﻨﯽ !


ﺁﻧﭽﻪ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ، ﺗﻨﻬﺎ ﻧـــﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻋﺸـــﻖ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ…♥

 

 

 

نه دیگر بـغـض در این گلو مانده …

 

نه اشـکی بر دل …

 

نه غبـاری بر لـب …

 

بـال هـم نبـاشـد ، می پرم تا آنجایی که مـآه مرا می خوان

 

نمی دانم شـآد یا غمـگیـن 

 

نه بادی می وزد اینجا … نه بـآران می شناسم دیگر …

 

بـرگ ها هـم خشکشـان زده از این ســــــکوت طـولانی …

 

احسـآسم بی احسـآس شده است انگار …

 

نبـض ندارند رگهآیم …

 

نکند مـــــرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!

  

  

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

 

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

 

می خواستم که در غم عشق تو سالها

 

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

 

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

 

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

 

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

 

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

 

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

 

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

 

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

 

خیراتی قبیله ی مجنون کنم ، نشد

 

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

 

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

 

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

 

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

 

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

 

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

 

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

 

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

 

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

 

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

 

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

 

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

 

 

 

 

چــیـــزهــــایـــــی وجــــود دارد کـــه نــمیخـواهـیـم اتـفــاق بـیـفـتـد


امـا مــجــبـوریــم بــپــذیـریــم…


چــیـزهــایــی کــه نــمــیــخــواهـیــم بــدانـــیــم


امـــا مــجـــبــوریـــم یــاد بــگـیـریـم….


و ادمـــهـــایـــی کــه نــمــیــتــوانــیــم بــدون آنــها زنــدگـــی کنیم


امــا مـــجـــبـــوریــــم رهــــایـــشـــان کـــنـــیـــم…

 

 

 

آموخته ام که خداعشق است

 

وعشق تنهاخداست

 

آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم

 

خداباتمام عظمتش

 

عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم

 

آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

 

خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته

 

آموخته ام که زندگی دشواراست

 

ولی من ازاوسخت ترم…

 

 

 

 

پروردگارم ، من آن بنده روسیاهی هستم که

 

بهترین شبهایت را نیز به غفلت گذراندم …

 

تنها تو صدایم را می شنوی آن زمان که

 

می خوانمت که خدای خوبم …

 

مرا به عقوبت غفلتم دچار مکن

 

سرنوشتم را به لطف و برکت خویش آن گونه نما

 

که با آن به تو نزدیکتر شوم …

 

تو هر زمان صدایم را می شنوی…قبول آنچه خیر و صلاح

 

 

من در آن است را برایم آسان فرما …

معرفت و فهم آن را به من عطا کن و اینها را سببی ساز

 

 

برای خشنودی خویش …

 

آمین ای مهربانترین مهربانان …

 

 

 

  

وقت بخشیدن که می شود…


با ذوق و شوق راه افتاده ام، چون به تو خیلی مطمئنم،

با خودم امید آورده ام.


می دانم اگر زیاد بخواهم، پیش آن همه ای که تو داری کم است.


می دانم اگر سهم بزرگی بخواهم،

 

 

پیش آن همه ای که تو می توانی کم است.


لطف تو با خواستن کسی کم نمی شود.


وقت بخشیدن که می شود، دستت بالای هر دستی است.


من اولین امیدواری نیستم که پیش تو می آید

 

 

و هدیه اش می دهی با اینکه حقش این بوده که هیچش ندهی.

 

 

اولین نیازمندی نیستم که کمک می خواهد و به او لطف می کنی

 

 

با اینکه حقش این بوده که نا امیدش کنی.

 

خدایا!دعای مرا جواب بده.

 

صدایت که می کنم نزدیکم باش.


زاری که می کنم دل رحم باش!


حرف که می زنم «گوش» کن…

 

 

 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 0:10 توسط ترانه