X
تبلیغات
خلوت دل

خلوت دل

بــی معــرفت ! دارمــ در دریــای اشــکـ هایــمـ ، غــرق مـی شومــ ... بــر نمیگــردی ؟

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل |

غرور


غرور را دوست دارم

گاهی غرور آخرین تکیه گاه است

وقتی همه چیزت را باخته ای

غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی

تصویر درهم ِ ویرانیت را پنهان کنی


تو هیچ چیز از من نمی دانی

نمی دانی چه قدر سخت است

سیل نگاهم را

پشت سد غرورم مهار کنم و

نقش کسی را بازی کنم که برایش

بود و نبود تو

خالی از اهمیت است

تو

بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی

که بازیگر خوبی هستم یا نه ؟



زناني مثل من

نمي‌دانند چگونه ادا كنند

كلام مانده در گلو را

كه خاري است

مي‌ بلعند

زناني مثل من

چيزي نمي‌دانند جز بغض فروماندهگريه ناممكن

ناگهان مي‌تركد

سيل مي‌شود

مثل شرياني شكافته

زناني مثل من

مشت مي‌خورند

و جرئت نمي‌كنند بزنند

از خشم به خود مي‌پيچند

مهارش مي‌كنند

زناني مثل من

مثل شيران قفس

روياي آزادي

در سر دارند.




ديگر منتظر کسي نيستم


هر که آمد...

ستاره از روياهايم دزديد


هر که آمد...

سفيدي از کبوترانم چيد


هر که آمد...

لبخند از لب‌هايم بريد

منتظر کسي نيستم

ازسر خستگي در اين ايستگاه نشسته‌ام

فقط همین...


نهایی را بلند ترین شاخه درخت میفهمد،

انگار هر چه بزرگتر میشویم تنهاتر میشویم

براستی خدا از بزرگی تنهاست ،یا از تنهایی بزرگ؟!!!

 

********* 


اگر روزی داستانم را برای کسی نقل کردی بگو:

بی کس بود،اما کسی رو تنها نذاشت.


دلشکسته بود،اما دل کسی رو نشکست.


کوه غم بود،ولی کسی رو غمگین نکرد.


و شاید بد بود ولی برای کسی بد نخواست…
 

 


همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین


 نوازشگرت بود . . .





+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 ساعت 0:15 توسط ترانه |

 

بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند ، تو از نژاد رودخانه باش ...


مادر...سلام

نامه ای را که بر روی گلبرگ هایی از دلتنگی نوشتم در سکوتی زیبا آب برد...

من خدا را نقاشی کردم مادر...خدا به شکل بوسه های تو بر پیشانی من بود...

مادر، من از آن آخرین بدرقه ات تا پشت دیوار بیکسی نوشتم و بغض کردم...

مادر..در اینسوی بیخوابی...من هر شب پر نورترین ستاره را تو میبینم...

شنیده ام کوله بار دوران کودکی مرا سنگ صبور خویش کرده ای مادر...

من هم در آن آیینه که دادی یادگاری..در آن هر شب تصویری از تبسم تورا میبینم...

مادر..ای زیباترین احساس...قشنگترین بنفشه...ستاره ام را چندیست گم کرده ام


مادر یعنی زندگی 

مادر یعنی عشق 

مادر یعنی مهر 

مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه 

با خنده هات می خنده 

مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر...

لبخندت ، زندگی میکنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت

و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...

مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو 

میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی 

مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح 

بالا سرت می شینه و نگرانه 

مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم 

با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم 

مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مریض بشه یا پیر

بشه چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...

مادر یعنی همه زندگی ... 


نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که


 هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر …


هنوز هم هر جا نامت را میشنوم...

به لرزه می افتم مــــــــــــاد­رم...

هر جا مادری را با فرزندش میبینم..

زیر لب میگویم من هم روزی مــــــــادر داشتم...

من هم روزی گرمای وجودش را داشتم...

مــــــــــادرم ­ کاش میدانستی این روزها بیشتر از گذشته به وجودت

 احتیاج دارم..

اما میدانم تو هنوز هم پیش خدا واسطه حل مشکلات من هستی...

این اطمینان را،از آرامش قلبم دارم...


امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم

این اشک های من از سردلتنگی است

دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت

کاش بودی...

امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم

می دانم جای تو خوب است

وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند

آخر میدانم که بهشت زیر پای توست....

کاش فقط امروز نگاهت را داشتم

خدایا کاش فقط یک بار دیگر

آغوشش را داشتم


میدونی دلتنگی یعنی چی؟

دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی ..

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ..

ولی چند لحظه بعد ...

شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند


مادرم ! تو را با "میم" محبتت می‌شناسم و می‌روم تا "ر"ی

 رستگاری‌ات را در گوش تک‌تک قاصدک‌ها زمزمه کنم... 


آغوش گرمت را به خاطر آرامش دریایی‌اش دوست می‌دارم و ساحل

 بیکران دستانت را در نگاهم جمع می‌کنم و مرغ دل را در آسمان آبی 

نگاهت پرواز می‌دهم... تا نفس‌هایت همچون آفتاب سحرگاهی، 


نوازشگر روحم باشد... و لبخند دلنشینت بر کویر دلم باریدن گیرد که 


سخت تشنه‌ام و درد مرا جز این، چه چیز التیام بخشد؟ 


مادرم ! دستان پرمهرت تا مرز پرستیدن می‏کِشاندم و قدومت بوسه‌گاه  

من است... 

همواره نسیم، عطر تنت را برایم به ارمغان می‌آورد تا از یاد نبرم که 

بهترین رایحه بهاری را نزد خود دارم... تا تلنگری باشد برای 

قدرناشناسی‌هایم... و تا بفهماندم که هیچکس جز تو حق مادری را 

اینگونه تمام و کمال ادا نکرده ‌است... 




امشب ... اگه دلتون لرزید ...

اشک ریختین ...

منم دعا کنین ...

محتاج دعام ....

منم شریک کنین با درد دلاتون ...


جای من مادر خودر ببوسید و بگویید کسی دست شما را می بوسد


مادر 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 1:58 توسط ترانه |

 

خاطره ها


من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد


و از من برای تو مهربان تر.


من تو را به کسی هدیه می دهم 

که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،

در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسی هدیه می دهم 

که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های

عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ 

و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای

کوچک، برایش یک خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد 

که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن

دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ 

من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد

از هزار بار دیدن تو، 

باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از

من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...

می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...

یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم 

كه هر روز دلم برایت تنگ می
شود.

روزهایی که تو را نمی بینم، 

به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین

من و تو، ...





گذشت لحظه هاي با تو بودن

و در پاييز عشقمان

نامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير

درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين

در آن کوير آرزو

شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....





يادته يه روزي بهم گفتي :

هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکونه يه نامردي

 اشکاتو ببينه وبهت بخنده .

گفتم:

اگه بارون نباره چي ؟

برگشتي و گفتي :

اگه چشمهاي تو بباره اسمون هم گريش ميگيره .

گفتم :

يه خواهش ازت دارم وقتي که چشمهاي من ميخواد بباره 

ميشه تنهام نذاري ؟

گفتي : به چشم ..................

اما حالا دارم گريه ميکنم ولي اسمون نميباره 

تو هم اون دور وايسادي و بهم ميخندي .





+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه |

 

آسمونی ها


رفــــــت!

پر کشیــــــــد!

روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ!

دنــــــیا برایــــــش قفــس بود....

قفســــــــــی تنـــــگ..!!

 

 

 

 

سکوتی را صدا کردی و رفتی 

 

عجب غوغا به پا کردی و رفتی ...

 

تو می گفتی: فقط نقاش هستی !

 

چه می دانی چه ها کردی و رفتی ...

 

ســـــردش استــــ !!!

 

امشــــــب مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!!

 

پــــــــرواز کرد!!

 

خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ....


  

اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟؟؟

 

 

باتشکر از اقای علی فرقانی  دوست گرامی

 

بنده از بابت زحمت کشیدن

 

 خبر پرواز خواهر زاده من را به دوستان دادن

 

و تشکر و قدر دانی ازتمام دوستان و عزیزانی

 

که پیام تسلیت فرستادن انشالله به شادی

 

 برایتان جبران کنم و خبر غم برای

 

هیچکدامتان نیاید ممنون لطف کردی

 

 دوستان دارم 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ساعت 11:3 توسط ترانه |

 

بازکن پنجره را


 باز ای باران ببار

بر تمام لحظه های بی بهار

بر تمام لحظه های خشک خشک

بر تمام لحظه های بی قرارباز ای باران ببار

بر تمام پیکرم موی سرم

بر تمام شعر های دفترم

بر تمام واژه های انتظار


باز ای باران ببار

بر تمام صفحه های زندگیم

بر طلوع اولین دلدادگیم

بر تمام خاطرات تلخ و تار


باز ای باران ببار

غصه های صبح فردا را بشوی

تشنگی ها خستگی ها را بشوی

باز ای باران ببار …



باز کن پنجره را


تا دل تنگ مرا بوی بهار


ببرد تا هوسی


تا که ابری نشود خاطر یار


باز کن پنجره را


تا فضا تازه شود از نفسی


بشنود خاطر ما خاطره را


باز کن پنجره را


تا نفس تازه کنم


بنگارم اثری


باز کن پنجره را


تا من وابر بهار


اشک ریزان برویم


در پی رد نگار


کاش از خاطره ها


سبدی برگیرم


بوسه برخاک زنم


سحری درگیرم


شاهد هرشب من


سوخته در اتش من


کاش باران بدرد


پرده خواهش من


باز کن پنجره را


که دل تنگ مرا


بوی باران بهار


لحظه ای باز کند


نخورد غصه دلم


باز کن پنجره را


تا که پرواز کنم تا هوسم


بنشینم به برت


نفسی تازه کنم


فارغ از سردی دی


بپرم رو به بهار


باز کن پنجره را…


از تو که صحبت به میان می آید


آسیب پذیر می شوم

 

چطور ممکن است

این انصاف نیست که تا بودی 

ترس نرسیدن به تو شکنجه ام می داد

 

حال که نیستی جای خالیت …

 

ای کاش می دانستی


جای خالی رویایت را با هیچ رویایی نتوانستم بپوشانم

 

این دیگر چیست؟


مگر تو چه بوده ای ؟


فقط دلم می داند…


و نمی خواهد که نداند…

 

کاش می توانستم فرمول فراموشیت را کشف کنم


توجیهی بیاورم دلم را غافل کنم


دلی را که آرزوی روز و شبش خوشبخت کردنت بود


و غافل از اینکه ممکن است به تو نرسد

 

و هیچ وقت باور نکرد رفتنت را


هنوز هم برایت آرزوی خوشبختی دارد

 

و امیدوار است…

 

امیدوار به اینکه تویی دیگر تکرار شود


تویی دیگر ولی با اندکی تفاوت…


به قدری که بدانم رسیدن به او محال نخواهد بود


بماند …

 

اکنون…


کسی می داند که…


از کجا باید شروع کنم، چگونه بیابمش؟

 

درست است نمی دانید …


ولی می دانید روزگار دلم را پس…


دیگر نگویید…


همینقدر کافیست…



سرخوشم یا خودم را به سرخوشی می زنم


نمی دانمچه شده است؟

 

برخلاف همه که می گویند چه زود گذشت


انگار همین دیروز بود


برای من چه سخت است


سخت است که نگویم انگار تمام عمرم بود


باید بگویم چه دورند بازی های دوران کودکی ام


 دل آسودگی هایم ، افکار آرامم


اینکه بزرگترین آرزوها سهمم بود


اینکه توأم با مشکلات خانواده و …


خوشبخت ترین کودک روی زمین بودم

 

زمان زیادی گذشته است…


باید کسی را برای درد و دل پیدا کنم


باید با ثانیه ها قراری بگذارم


که از راز نرسیدن به او کمتر بدانم حال…


نمی دانم که چقدر در حال رسیدن به او زمین خورده ام


ولی خوب می دانم که …


کسی نیست دستم را بگیرد 


و بگوید غصه نخور این نیز می گذرد


می دانم که


از این که زمین می خورم کسی چیزی نمی فهمد

 

چرا کسی نمی داند بر من چه گذشت؟

 

دلم می خواهد حداقل تو بدانی



تو بدانی که قبل از تو آرزوهایم آزارم می داد


تو را که دیدم رویایت

 

کاش می شد هیچ جمله ای را با “کاش” آغاز نکنم


ولی …



کاش احساسات هم قابل اندازه گیری باشد



تا که ثابت می کردم هیچ کس به اندازه من عاشقت نیست

 

کاش…


می شد که بفهمی برای رسیدن به تو چقدر تغییر کرده ام

کاش…


می توانستم به تو اشاره کنم که به فکرت هستم

 

شاید باید کمی توجهت را به سمت خودم سوق می دادم


شاید …


شاید هم نه قسمت است دیگر…



دلم می خواهد قسمت هر که می شوی خوشبخت شوی


دلم می خواهم دوباره عاشق شوم


دوباره به عاشقانه هایم دامن بزنم

 



+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه |

 

من كيستم؟


 

من كيستم؟ شايد غباري پشت شيشه


شايد كه شعر كهنه اي در يك كتابم

 

شايد همه ناكامي ام ، تصوير رنجم


افيوني  اندوه بي حد  و  حسابم


شايد كه باغي زرد در شبهاي پاييز


يا خسته اي از خويش و سرتا پا عذابم


شايد كه گور سرد صدها آرزويم


شايد  كليد  يك سوال  بي جوابم


شايد كه روحي مرده در ويرانه هايم


يا كوچه گردي خسته در شهري خرابم


يا ساقه هاي سبز احساسي  لطيفم


يا هالهء ابهام  يا همرنگ خوابم


من كيستم ؟ عشقي همه شور و تمنا ؟


يا يك هوس؟ يك آرزو؟  يك التهابم؟


پندار هر كس هرچه بادا باد...اما


من يك "ستاره"  ، گاه حتي  آفتابم


ستاره.تهران


 

 

          

                   از سخن‌چینان شنیدم  ...                 

                           

                                 آشنایت نیستم                                         

خاطراتت را بیاور  ....  تا بگویم کیستم ...!!؟


سیلی هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست!


 صخره‌ام ... هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم ...


تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی است   


در خودم آتش به پا کردم .... ولی نگریستم ...!


چون شکست آیینه ....  حیرت ...  صد برابر می‌شود 


بی‌سبب خود را شکستم  ...  تا ببینم کیستم ....!


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ...


کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم ...

                                                                            

  فاضل نظری



باید بنویسم  .

هنوز هم باید بنوسم .

هر چند دیگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خندیدن ، بهانه ای

برای گریستن ، بهانه ای برای زندگی کردن دیگر بهانه ای برای هیچ

 چیزی وجود ندارد .مدتهاست نگریستم .

حتی مدت هاست که نخندید ه ام  .

راستی من کیستم .

مدتهاست که دیگر خودم را نمی شناسم .

به من بگوید من کیستم ؟ 




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه |

 

شهادت بی بی دو عالم



فخر ِزنان ِعالم...


فاطمه جان ِ نبی ِ خـاتم است


فاطمه فخر ِزنانِ عالم است


فاطمه  دختِ نبوّت ، مصطفی


همسر ِ شاهِ ولایت ، مرتضی


فاطمه الگوی حُسن و رحمت است


اُسوه ی صبر و وقار و همّت است


فاطمه هرگز تمنّایی نداشت


از علی هرگز تقاضایی نداشت


فاطمه دنباله ی نسل ِ پدر


بحر ِعصمت را چو او نبوَد گهر


فاطمه امّ ِ ابیهای رسول


پاره ی قلب پدر باشد بتول


فاطمه زهرای حیدر بود و بس


فاطمه دخـتِ  پیمبـر بود و بس


فاطمه پهلو شکسته، غرقِ خون


وصفِ شأنش از توان ِمن ، فزون


دشمنت زد بر تو سیلی، فاطمه


روی ماهت گشت نیلی ،فاطمه


آسمان نالان ز ِ دردِ فاطمه


کوه حیران، از نبردِ فاطمه


عاقبت ،مرگِ گل ِ یاس ِکبود


شیعه را جز سوگ و جز ماتم نبود


مرتضی بر جسم ِاو غسّال شد


زین سبب ،خون دردلِ اطفال شد


گنج بوده،جسم ِپاک و اطهرش


کرد پنهان،گنجِ خود را همسرش


کاش گردم ، خاکِ پای فاطمه


هسـتی ام گردد فــدای فاطمه


ای خداونـدِ بـزرگ و داد رس


تـو  بـه دادِ امّـتِ زهـرا برس


مهدی،ای امّیدِ این خیل ِعظیم


کی به دیـدار ِتو نایل می شویم


نسیم سحر( زرناز )




+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393 ساعت 12:0 توسط ترانه

 

دل


زندگی‌ همین است...

آدم‌هایی‌ را که زیاد دوستت دارند ، 

بیشتر دوست داشته باش 

و آنهایی را که زود ترکت میکنند ، 

زودتر فراموش کن

زندگی‌ همین است

تعادل میان عشق و نفرت

تعادل میان بودن‌ها و نبودن ها

تعادل میان آمدن‌ها و رفتن ها

زندگی‌ مرزی ‌ست که میگذاری 

تا کسی‌ هستی‌ تو را نیست نکند

مرزی برای آنهایی که می‌گویند

 " دوستت دارم " و " همیشه با تو

خواهم ماند"



دستت را به کسی بسپار که لیاقت رو داشته باشه.

نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه.

چشمانت رو با نگاه کسی آشنا کن که زندگی رو درک کنه

سرت رو روشونه های کسی بذار 

 که از صدای تپشای قلبت رو بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه.

لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویاهات رو با چهره کسی تصویر کن 

که زیبایی رو احساس کنه


دستهايي رو پيدا كنه

که در ضعيف ترين حالت نگهت دارن.

چشمهايي كه در زشت ترين حالتت نگاهت كنن

و قلبي كه وقتي توي بدترين حالت هستي ،

دوستت داشته باشه

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی


ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی


سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد


سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمی بینی

گناهم چیست جز عشقت ، روی از من چه می پوشی


مگر ای ماه ، چشم بی گناهم را نمی بینی


سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن


سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی


پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی


پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی


دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد


اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد


مرا گر مست می خواهی ، نگاهت را مگیر از من


که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد


سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن


سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی


پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی


پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی



آدم های ساده را دوست دارم
 
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
 
همان ها که برای همه لبخند دارند
 
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند
 
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی

 ساعت ها تماشا کرد
 
عمرشان کوتاه است
 
بس که هر کسی از راه می رسد
 
یا ازشان سوء استفاده می کند
 
یا زمینشان می زند
 
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
 
آدم های ساده را دوست دارم
 
بوی ناب آد


       

   توی آسموندنیا هر کسی ستاره داره...


    چراوقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟...


واسه من،واسه من تنهایی درده،دردهیچکسونداشتم...


هرگل پژمرده ای روتوکویرسینه کاشتم...


دیگه باورکردم این رو که بایدتنهابمونم...


تادمه لحظه مرگم شعرتنهایی بخونم


برگرفته از کلبه آزاد آقای علی عباس آزاد 


+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393 ساعت 0:30 توسط ترانه |

 

نیمه گمشده

گمشده ام کجایی؟

تو درپی کدام ستاره درآسمان نیلگون شب گم شدی

که حتی قاصدکان ماه نشانی ازتو ندارند.

تو به کدام ستاره پیوستی که

نور خود را ازآن او کردی؟

کدام شبپره را بوسیدی که ازآن پس درغم

نبودنت به سوگ نشسته اند.

بربال کدام پرنده عاشق نشستی که تمامی

پرندگان ازتونام می برند.

گمشده من درانتظار آمدنت نشسته ام برگرد

ببین که چگونه پراز هیچم وازعشق تو سرشار......


واسه روح تشنه ی من هميشه ديوونه باشه

نيمه ی گمشده ی من چه کسی ميتونه باشه

کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه

غم و تنهايی ما به يک اندازه باشه

اون کسی که خواستن اون با همه فرق داشته باشه

هر چی که از اوبخونم شعر دلتنگی نباشه

کسی که برای خوندن نشسته توسینه ی من

نفس هاش هوای عشق ، سکوتش صدای عشق

اون که از نهايت عشق منو با اسمم بخونه

منو جزئی از وجودش يا خود خودش بدونه

اونی که گمشده از آغاز  تا که من تنها بمونم

جاده ی جستجوهامو تا قيامت بکشونم

کسی که هميشه عاشق

مثل من ديوونه باشه

تو دنيا اگه نباشه

تو آينه ميتونه باشه

نيمه ی گمشده ی من چه کسی ميتونه باشه !!!!



 نیمه گمشده . . . 

نیمه گمشده ام آخر کیست

این سوالیست که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است

سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید

نیمه گمشده ام یک آهوست

وچه چشمان سیاهی دارد

چقدر تندرو است

مثل این که دل او نیز هوایی دارد

نیمه گمشده ام یک دریاست

چقدر موج و تلاطم دارد

چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است

از کنار دل من می گذرد

و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش

نیمه گمشدهام یک کوه است

پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد

نیمه گمشده ام یک بید است

که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است

که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است

و صدای نی مجنون دارد

و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند

نیمه گمشده ام یک ابر است

سیرت و صورت زیبا دارد

ولی گه گاه دلش می گیرد

پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است

پر ز گلهای شقایق شده است

پر ز عطر است پر ز سنبل

پر ز خواب گل مریم شده است

نیمه گمشده ام مهتاب است

که شب تار به هم می پوید

نیمه گمشده ام یک تنهاست

که دلی پر ز شکایت دارد

و کسی را به نفس می خواهد

که بر او راز و غم دل گوید

نیمه گمشده ام در یاد است

و درون دل من می ماند

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم

و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم

نور و عشقی ز صفا می خواهم

که میان من و اوجاوید است


                         


کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پروازکبوترباشد

چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار

رنگ دیوار اتاقش ازآب

پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس

عکس لبخند تورا می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم

همه دلخوشیم بودن توست

وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست

کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

توبه من نزدیکی وخودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبد



ديشب شب روياي تو بود تو نبودي

درگوش من آواي تو بود تو نبودي

دل زيرلب آهسته تمناي تو مي كرد

درحسرت ايماي تو بود تو نبودي

نقاشي دريا كه كشيدم تك وتنها

محتاج تماشاي تو بود تو نبودي

آن عطرقلم جوهرعشق ودل رسوا

خواهان هوسهاي تو بود تو نبودي

صد قافله دل به هواي سركويت

دل وسعت درياي تو بود تو نبودي

ديشب كه گل از آئينه ماه گل انداخت

 درفكر تمناي تو بود تو نبودي



+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه |

 

خدایا



مندر این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام ...


آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست ...


آنقدر غرق دریای تـمنایـم که دلـم را فراموش کرده ام ...


آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسـمان را گم کرده ام ...


امشب آمده ام اما نه مثل هرشب ...


کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی ...


من از تو می خواهم بر حال پریشمانـم رحم کنی و به من از لطف


خویش نظر کنی ...


چشمهایـم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست ...



اگر روزی خواستی ازمن بگی.بگو:


بی کس بود، اما کسی را بی کس نکرد...


تنها بود، اما کسی را تنها نذاشت...


دل شکسته بود، اما دل کسی را نشکست...


کوه غم بود، اما کسی را غمگین نکرد...


شاید بد بود، اما بد کسی رو نخواست...



تو را


 با نوای قلبم پذیرفتم با آهنگ گوشنواز عشق


تو مرا با مهر خواندی و


من....  به مهمانی سفره ی محبتت آمدم

 

اگر میشد از یادت میبردم اما...

 

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوایای قلبم


با سوزن تیز صبر حکاکی کرده ام


چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای پاک کردو از بین برد

 

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را نمیخواهم

 

من به تو می اندیشم و تو را با هر آنچه که وجود دارد میپذیرم

 

مگر عشق، جز این است...

 

و نمیدانم

 

سرنوشت چه بازی با من میکند

 

من برای تو مثل آب روان رودخانه زلالم

 

باورم کن و با من مثل من باش


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393 ساعت 0:21 توسط ترانه |