html> خلوت دل

خلوت دل

وقتی خیلی تنها میشی بیشتر از همیشه می فهمی که ... یکی رو داری

صفحـہ اصلے آرشـ ـیو مطالـ ـب ایمـ ـیل پروفـ ـایل طـ ـراح قالـ ـب

نفس گیر

 
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
 
 
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
 
 
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
 
 
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در
 
 
 
انتظار طلوعی دوباره ام
 
 
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ،
 
 
گونه هایمپر از اشک شده و عین خیالم 
 
 
نیست ، عادت کرده ام دیگر….
 
 
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
 
 
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید،
 
 
 
تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ،
 
 
دیگر در قلبم جای کسی نیست
 
 
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن
 
 
در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا 
 
 
شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
 
 
دلم گرفته ….
 
 
خیلی دلم گرفته….
 
 
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
 
 
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
 
 
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
 
 
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است
 
 
تنها مانده ام
 
 
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم
 
 
از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
 
 
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم
 
 
 
درد دل میکنم…
 
 
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم
 
 
 
به این ثانیه ها
 
 
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم
 
 
را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه 
 
 
نمیکند دیوانه ای مثل من را….
 
 
 
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ،
 
 
میمانم با همین تنهایی و تنها 
 
 
 
میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم.
 
 
 
 
 

فراموش می کنم

 

فراموش می کنم تقدیری را که با تو رقم خورده شد

 

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

 

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

 

فراموش می کنم  دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

 

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

 

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

 

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

 

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

 

فراموش می کنم

 

فراموش می کنم

 

زندگی!

 

دوست!

 

تو....

 

همه چیز را فراموش می کنم

 

من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم...

 
 
 
 
  

خدایا...!

 

من دلخسته تو این دنیا کسی رو ندارم،تو پناهم باش،خودت میدونی

 

چی ازت میخوام به دادم برس!

نمیدونم ،تو شهر شما رسم اینه که یه چیزیو سالم

 

ببرید بعدا شکسته پسش بدید ! اگه اینطور نیست چرا دل 

 

منو شکسته پس دادی !!!!!!

 

شاید یکی از دلایلی که همیشه مشکل داریم ، اینه که یاد خدا بی افتیم.

 

آخه ما آدما(خودم) عادت کردیم وقتی سراغ خدا میریم که یه جایی

 

کارمون گیر میکنه !

 

خدا جون اگه ما به یادت نیستیم ببخش به بزرگیت ببخش.

 
 
 
 
سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت

كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

شهلا نظری

 

 

 

   

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟

 

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

 

 

تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو

 

 

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

 

 

تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟

 

 

تو را كدام خدا؟

 

 

تو از كدام جهان؟

 

 

تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟

 

 

تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟

 

 

تو از كدام سبو؟

 

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

 

 

چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!

 

 

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

 

 

كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

 

 

كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،

 

 

به رقص می آیند،

 

 

سرود میخوانند!

 

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

 

 

مرا همین بگذارند یك سخن با تو:

 

 

به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!

 

 

به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!

 

 

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

 

 

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

 

 

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

 

 

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.

 

 

كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

 

 

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه

 

 

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

 

 

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

 

 

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

 

فریدون مشیری

 

 

  

 

دلم تنگ است برای کسی که:  دل تنگ، دلتنگی هایم بود

دلم تنگ است برای کسی که : مرحم زخم های کهنه ام بود

برای کسی که : دلش همانند  دل من بود

دلم تنگ است برای کسی که:  اشکهایم را می دید

برای  جایی امن، که بی کسی هایم را معنا می کرد

دردهایم را مرحمی بود

دلم تنگ است برای:  دوستیهای ساده وبی آلایش

دلم تنگ است برای دستهای نوازشگر

برای روزهایی که دیگر باز نخواهند گشت

دلم تنگ است برای کسانی که همه وجودم آغوش گرمشان را می طلبد

ودیگر هرگز حضورشان را احساس نخواهم کرد،مگر در رویا

برای لحظه هایی که دیگر تکرار نخواهند شد

دلم به وسعت دنیا تنگ است .......

 

 

 

 

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا »

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

 

 شهلا نظری 

 

 

 

 

پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

آوارسکوت

 

اینجا حریم من است حریم قلب کوچکم!

 


قفس تنهایی من و حرف های ناگفته ام...

 


کسی دلش برایم نسوزد

 


من این قفس را دوس دارم و تنهایی ام را

 


تنهایی...

 


تنها اتفاق این روزهای من است...

 

 

 

  

این گونه نیا که هر از چند گاهی باشد ...

نیا دنیایم را آرامشم را سکوت اجباری روزهایم را نریز به هم …

که مجبور باشم مدیون قهوه خانه شوم ...

از بس که خاکستر و دود سیگار مهمانش می کنم ...

نیا لعنتی ...

اینگونه گذرا نیا …

 

 

  

تـا ڪـے ایـטּ تـراژدے مسخـره زندگے را نگاه ڪــُنمـ؟!

دیــالوگ هـایے ڪــ ه برایــمـ دیڪـــته ڪــرده انـد؟!

این نمــایش تڪـــرارے

ایـن خنده هـای زورڪـے

تـا ڪـے؟!

دلمـ یڪــ پلـاטּ تــازه مے خــواهد..

 

 

 

 

مــــن زن خـلـق شــدم ، نــه بــرای در حـسـرت یـک بـــوســه مــانــدن . . . !

بــرای خــلـق بـــوســه ای از جنــس آرامـــش ♥

مــــن زن نــشـدم کــه هـمـخــواب آدمـهـای بــی خــواب شــوم . . . !

زن شــــدم کــه بـــرای خـــواب کسـی رویــــا شـــوم ♥

مــــن زن نــشـدم کــه در تـنـهـایـی ام حسـرت آغــوشـی عـاشـقانـه را داشتـه بـاشم . . .!

زن شــدم تـــا آغــوشـــی در تـنـهایـــی عـشــق بــاشــم ♥

 

  

   

دلــــم تنگـــ است

 

          بـرای ستـــــــــاره ها                      

 

                                 برای سکــــوت مــاه

 

                                                       بـرای رقـــــــص مهتـــاب

  

بـرای شــب هایی که

 

                   آرام سَـر بـَر بـــالیـن می گــذاردَم

 

                                                 بــــی هیـــچ خیــال و رویــــای ِ محـــالی،

  

دلم تنگــــــــــ است

 

                    برای روزهایی که دلتنـــــــگ کسی نبودم!

 

 

 

 

این روزها

تمام احساس من

زیر وعده های ناتمام تو

گم شده

و تمام ثانیه های بی قرارم

با آماج خاطراتت

خود، روزی دیگر است.

این ثانیه ها

بی حضور تو رنگ می بازد

و خاطره چشمانت

بی مخاطره

خود خاطره ای دیگر است.

سکوتی بی پایان

چون آواره ای

بر این لحظه ها آوار می شود...

این روزها

تمام من

تمام میشود

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

مَـن هَمان منـــَــم

 

قول داده اَم…

گاهـــی

هَر اَز گاهـــی

فانـــوس یادَت را

میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم

خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛

هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره

میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم

اَما بـه هیچ سِتاره‌ی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…

خیالَت راحَت !

  

 

  

از یـه جـآیی به بـعد دیگه ، نه دَست‌ پــآ میزنی

  

نه بــآل بـــآل میـ‍زنی

   

نه دل دل مـیکـنی

   

نه داد و بیداد میـکـنی

   

نه گــریه میـکنی

   

نه سـرت میزنی به دیوار

   

نه مـشـتت میکوبی به دیوار

   

از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
  
 
 
 
 
 
می خواهم بمیرم !

 

این خواستن توانستن نیست ، آرزوست

شاید تکرار حرفهایی که برای همگان آشناست

نمی توان برای رهایی این چنین  جنگید

نمی توان آه پر هیاهوی ماندگان را نشنید

این از حرف های کودکانه هم ساده تر است

با ترس نمی گویم

من به تو مدیونم

من  الفبای دوست داشتن را درست نمی دانستم

من بهانه ی تو را در تنهایی ها به خاطره های باد سپردم

این ندای بی مهری را کسی برایت معنی نکرد

می دانم که آفات عشق

سکوت در واژه گانی است که به دستم رقم می خورد 

ای کاش می گفتی :

که الفبای دوست داشتن تنها حضور توست

می خواهم بمیرم !

نگو که نمی توانی

این خواستن توانستن نیست ، آرزوست .

  

 

  

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس

گاهی احساس تلف میشود به پای یک عمر

وچه عذابی میکشد

انکس که هم عمرش تلف میشود هم احساسش..

فلسفه تنهایی را هرچقدر هم که خوب ببافند

باز هم بی قواره بر تن ادم زار میزند ...

تمام فعلهای ماضی ام را ببر

چه در گذر باشی چه نباشی 

برای من استمراری خواهی بود

که هرلحظه تو را صرف میکنم .

خدایا یک مرگ بدهکارم و صد ارزو طلبکار

خسته ام ...

یا طلبت رابگیر یا طلبم را بده
 

 

 

  

تنهایی ام را کســی شریک نیست

  

مطمــــئن باش

  

دستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیــچ

  

به سمت ِ خودم هم دراز نخواهم کرد

  

شایـــد کــه تنهایی هایم

 

خودش از تنهایی دق کنــــد..

  

 

 
 
 

 

 

 

پنجشنبه ششم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

پایان نفسهایم

 

حس خوبی ندارم اشکهایم گونه هایم را ذوب می کند، در آیینه

 

 

به صورتم نگاه می کنم انگار جذامِ غمهایم را گرفته، کنار پنجره در

 

بستری قرمز از خون می نشینم دستهایم می خواهند بنویسند اما

 

کاغذم جایی برای کلمات سردم ندارد نفسهایم دیگر اشتیاقی برای

 

بیرون آمدن ندارند دلم تنگ است آنچنان که از تنگیش دستهایم توان

 

حرکت ندارند فقط خودکار می نویسد و من نگاهش می کنم کاغذم تیره

 

می شود می دانم این رنگ خودکار نیست این رنگ نگاهم است

 

دیگرچشمهایم جایی را نمی بیند ... سیاه است سیاه !

 

 

 

  

سرگشته و مست از باد و باده ی عشق

 

این سرنوشتِ این روزهای من است

 

درمانده و گریان از دل و دین 

 

این زندگی و حال و هوایِ  من است

 

مانده بینِ دوراهی امروز و فردا

 

این آشوبِ ذهن و عذابِ دنیایِ من است

 

گشته حیران و مبهوت از من و ما

 

این سودایِ سَر و سرابِ غمهای من است  

 

........

شاهدا در این آشفته بازارِدل و عقل 

 

چون شاعرانِ از یاد رفته و مجنون 

 

آیا باده بخواهم و دمادم می بنوشم 

 

یا چون دیوانگان از دنیا گذشته و مغبون 

 

گوشه ای بنشینم و ساغر بجویم ............

 

 

 

 

می خواهم جاده ای پیدا کنم بی انتها ، آخرِ جاده نوری ببینم و نقش

 

آرامش در رنگ آن ، تا توان و نفس دارم بروم به دنبال آن ........... دیگر

 

خسته ام خدایا اگر حواست به دنیا هست قلبهایی دارند سنگ می شوند 

 

دستهایی دارند می شکنند و پاهایی که دارند فلج می شوند ........

  

 

  

نرسیده به کوچه پاییز .......

 

دوباره قلم را برداشتم تا سری بزنم به دنیای دل نوشته های من و تو .....

 

خواستم کلامی از سرزمین شادی بنویسم و پنچره امیدِ این خانه را

 

بگشایم.........اما باز اشکهای این دل امان نداد ..... به قول شاعر

 

حال من خوباست! اما تو باور مکن ...... می خواهم تا ابد به

 

 

                    خواب فراموشیبروم و   مدهوشی غرق شوم ........                                      

                            

     فریبِ کدام چَشم را باید؟ مستیِ کدام شراب را باید ؟ 

                              

      دلم مِی ناب می خواهد و آواز خوش رهایی

 

  

 

آن لحظه را خوب به یاد دارم وقتی چشمان پاک کودکی ام از اشک

 

می درخشید و لبهایِم ب رنگ عشق بی پروا و واقعی می خندید تمام

 

آن روزها را با تمام وجود فریاد می زنم .......... کجایی! ای آرامش بی چون

 

و چرای کودکی کجایی ! ای بهترین دوران زندگی دلم برای خنده هایِ

 

 نابت  تنگ شده دلم برای گریه های  زودگذر و شادی های عمیق و

 

رویاهای شیرین بازی هایت تنگ شده این روزها خسته ام از دنیای

 

بزرگترا خسته ام از کفشهای پاشنه دار خسته ام از کلاس و درس

 

و کار خسته ام از روسریهایِ خاله بازی از پختن و شستن و بچه

 

داریهایِ مامان بازی خسته ام از دعواهای آدم بدا از دزد و پلیس و

 

قایم موشک و گرگم  به هوا کاش می دونستم اینا فقط یک بازی نیست

 

بزرگ که بشم همراه ِ تفریح و شادی نیست ...................  

 

 

 

 

گم شده در اندوه ِ ابهام

 

گم شده در دنیایِ خاطره

 

رفته پشتِ یک سکوتِ غمگین

 

نیست شده در فریادِ بی انتها

 

پشتش به دریاست

 

اما دلش پیشِ ماهیهاست

 

نگاهِش به آسمون

 

ردِپاهایش همین نزدیکیها،

 

از پشت بوم خونه پیداست

 

اما خودش نیست!

 

می دونم تنهای تنهاست .....

 

 

 

 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

 

مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده

 

مگیر


ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده

 

مگیر


دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند


شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند


منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند


به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند



ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

 

مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو


روی دل بود به سوی آستانه ی تو


چو آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا


رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو



ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده

 

 

مگیر


ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده

 

مگیر


امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده

 

مگیر


ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده

 

مگیر

  

 

 

 

 

شنبه یکم شهریور 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

درگذشت بانو غزل سرای ایران

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

 

درگذشت شاعره توانمند ایران را به جامعه شعر و ادب تسلیت می گویم 

 

 

 

چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 20:25 توسط ترانه

رویا عاشقی ( هزار ویک شب )

http://asemooni14.mihanblog.com/

 

تولد یک دنیا عشق ودوست داشتن وبلاگ عزیز دلم بهش سر بزنید

 

 

تولد دوست

 

داشتن که هیچ وقت پایانی ندارد وعشقی که دردش بی پایان است

 

 لطف ومحبت دارید

 

کامنتبگذرید

 

  

 

http://donyababa.blogfa.com/ 

 

وبلاگ تنها درخانه  داداش خوبم علی لطف کنید بهش سربزنید

 

  

و دنیا او را شیرین تر کنید 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 22:33 توسط ترانه

بغض باران

 

اسمان امشب چه غمگین است

 

                         بغض باران در گلو درد

 

تا گشاید عقده هایش را

 

                        گریه کردن ارزو دارد

 

جامه صد رنگ جنگل خیس

 

                      از نم باران پاییز است

 

شب پر است از بوی اویشن

 

                      خلوت صاحل غم انگیز است

 

موج بی صبرانه میکوبد 

 

                       سر ز دلتنگی به قایقها

 

جامه شبگون به تن کرده

 

                     دشت در سوک شقایقها

 

برکه میگوید به بی تابی

 

                       من هوای تازه میخواهم

 

اسمان مردم ز داتنگی

 

                       گریه بی اندازه میخواهم

 

نازنینم اب باران زا

 

                       از سر کوی تو می اید

 

هم سفر با بوی اویشن

 

                        عطر گیسوی تو می اید

 

تا صحر پرپر زنان چون شمع

 

                       داغ حسرت بر بدن دارم

 

شام ما شام غریبان است

 

                    وای از این شبها که من دارم

 

همچون بیماران جان اهنگ

 

                      بی تو من همرنگ پاییزم

 

با نفس های تو میمانم

 

                    با قدم های تو برخیزم

 

من در این دریای ماتم زا

 

                     زورقم وامانده در گرداب

 

لحظه ای دیگر نمی پایم

 

                     مهربان صاحل مرا دریاب

 

 

 

 

امروز و شب

شاید

هر روز و شب

غوطه می خواهم خورم 

درآغوش لحظه های 

بغض باران

نغمه ی احساس

با ضرب کشدار و بی نظم قلب ...

می نوازد 

و

هوا چه ابریست

آوایی می خواند

...

او از حسرت ما با خبر بود

بی اثر بود

...

باران پرسید

؟؟؟

و بارید

 

 

  

ﻫـﻤـﻪ ﻏﺼـﻪﻫﺎي دﻧـﻴﺎ ﺗـﻮي ﺳﻴـﻨـﻪي ﻣـﻨﻪ

 

‫ﺗﻮي ﻗﻄﺮهﻫﺎي ﺑﺎرون، ﻣﻴـﺸﻜﻨﻪ ﺑﻐﺾ ﺻِﺪام

 

‫دﻳﮕﻪ ﻏﻴﺮ از ﻳﻪ دوﻧﻪ ﭘـﻨﺠﺮه ﻫﻴﭽﻲ ﻧﻤﻴﺨﻮام

 

‫ﭘﺸﺖ اﻳﻦ ﭘﻨﺠﺮه ﻣﻴﺸﻴﻨﻢ و آواز ﻣﻴﺨﻮﻧﻢ

 

‫ﻣﻨﺘﻈﺮ واﺳﻪ رﺳﻴﺪﻧﺖ ﺗﻮ ﺑﺎرون ﻣﻲﻣﻮﻧﻢ

 

‫زﻳـﺮ ﺑـﺎرون اﻧﺘﻈﺎرت رﻧﮓ ﺗـﺎزهاي داره

 

‫ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖﺗﺮم اﻧﮕﺎر، وﻗﺘﻲ ﺑﺎرون ﻣﻲﺑﺎره

 

‫ﺑﻌﻀﻲ وﻗﺘﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺎي ﺳﺮ روي ﺷﻮﻧﻢ ﻣﻴﺬاري

 

‫ﺗـﻤﻮم ﻏﺼـﻪﻫﺎ رو از دل ﻣـﻦ ﺑـﺮ ﻣـﻲداري

 

‫اﻣﺎ اﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺧﻮاﺑﻪ، ﺧﻮاب ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮه

 

‫وﻗﺖ ﺑـﻴﺪاري ﺑـﺎزم ﻏﻢ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﺗﻮ ﺣﻨﺠﺮه

 

‫ﻏﻢ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﺗﻮ ﺣﻨﺠﺮه

 

 

 

نیمه شب است



و من دوباره تنهای تنها



در این سکوت شب منتظر ...



تو نیستی



اما صدایت هست



در میان این سکوت سنگین



و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...



هر بار که صدایم می زنی



پنجره را باز می کنم



باد می پیچد میان اتاق



صورتم را به باران می سپارم



و اشک



نامه های خیس مرا



به چشم های تو می رساند...



تو همیشه فاصله را



با لهجه باران می گریی و من



غربتم را



با زبان بی دلی



که سخت دلتنگ است...

 

 

 

 

 

ساز بارون و صدامون ، شب تلخ گریه هامون

 


 به جای تو پریشون تو به جای من و ایون


 زیر قطره های بارون نه به قصه می رسیدم


 نه دل از تو می بریدم آآه توی گریه.می سپردم


 زه تو گریه می شنیدم مثل عاشقایه آآآ


 تو ترانه بودی و من یه صدا واسه شنیدن


 یه نفس برای گریه یه ترانه خون ام کم


 نباشه غم و مجنون زیر قطره های بارون


 نباشه غم و مجنون زیر قطره های بارون

 

 

 

 

  

ببار ای باران ...

 

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

 

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

 

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن

 

 

باشد

 

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

 

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

 

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با

 

خود ببر ...

 

ببار ای باران ...

 

ببار که از بارش تو من شادم

 

ببار که عطر تو را می طلبم

 

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در

 

دلم برپا شود

 

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

 

ببار که دلم دلتنگ اوست

 

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را

 

بشنوم

 

ببار ای باران . .

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

بگذارو..... بگذر

 

این روزها دچار سر گیجه‌ام

تلخ تر از تلخ…

زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …

چه اعتراف بدی…

شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد …

 

 

  

من سوگوار نبودنت نیستم ، من شرمسار این همه تحملم !

..

..

من کوه شده ام و دیگر به هیچ کس نمیرسم ...

..

..

بعضی وقتا آدما الماسی توی دست دارن بعد چشمشون به یه گردو

 

 می افته ، دولا میشن تا گردو رو بردارن ...

 

الماسه می افته تو شیب زمین و قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره ...


میدونی چی میمونه ؟


یه آدم و یه دهن باز با یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت !

..

..

من فراموش نکرده ام ، من از نهایت درد به بی حسی رسیده ام !
.
.
مقصد مال شهر قصه ی بچه گی ها ست …


دنیای آدم بزرگ ها فقط جاده دارد …

 

 

 

اگه میخواى یکیو از دست بدى فقط کافیه دوستش داشته باشى ...
همین کافیه !

 

 

زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد

سرم بر زیر بار آسمان هم خم نمی گردد

بسا آن کوه مغرورم بسا آن سرو آزادم

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی گردد

بلاگردان آن قلبم که با ضرب دوصد خنجر

به پیش هر کس و ناکس ولی محرم نمی گردد

  

 

  

گاهی اوقات باید بگذری

بگذاری

و

بروی...!

وقتی می مانی

و

تحمل میکنی

ازخودت یک احمق میسازی...!!

 

 

  

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺳـــﮑﻮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﻼﻣﺖ 

  

ﺭﺿــــﺎﯾﺖ ﻧﯿﺴﺖ

  

ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﯾﻌﻨﯽ "ﺍﻣــــﺎ" 

 

ﯾﻌﻨﯽ " ﺍﮔــــــﺮ"

  

ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ " ﺩﻝ " ﻣﯽ ﺗﺮﺳــــﺪ

  

 ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ

 

  

 

بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے...!

چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ نمــے خواے حرفـے بزنـے ..!

 

 

 

  

خــدایـــــا . . .

 

گـِـــله نـمی کــنم ؛ ولــی

 

کـمـی آرامــتــر امتحانم کُــن ؛

 

بـه خـودتــ قَسَـمــ خســتـهـ ام . . .

 

 

  

از دل خودم تا دل تو نوشتم.......

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

 

این روزها زیادی ساکت شده ام حرف هایم نمی دانم چرا به جای گلو ،

 از چشم هایم بیرون می آیند

 

 

 

 

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ساعت 0:0 توسط ترانه

وبلاگ دوست

http://alone-88.blogfa.com/

 

وبلاگ دوست عزیز و نفس من فاطمه جان

 

( حریم دل خواهش می کنم سر بزنید )

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ساعت 0:12 توسط ترانه